عضویت
BaleParvaz.com به شما کمک میکند با دوستان زندگی خود همیشه در ارتباط باشید.

مصاحبه منو طیبه جان با همشهری

 







                                                     عشق، زندگی می‌سازد


                                                                               

 

                                                                         


 

                     

نویسنده: پروانه بهرام‌نژاد در روز نامه همشهری محله 94/6/18


چنان با عشق همدیگر را صدا می‌كنند كه دلت غنج می‌زند. عزیزم و جانم، از میان جملات و واژگان هیچ‌كدامشان كم نمی‌شود و مدام همدیگر را با صفت‌های اخلاقی خوبی كه دارند، خطاب می‌كنند...

1394/06/18

  چنان با عشق همدیگر را صدا می‌كنند كه دلت غنج می‌زند. عزیزم و جانم، از میان جملات و واژگان هیچ‌كدامشان كم نمی‌شود و مدام همدیگر را با صفت‌های اخلاقی خوبی كه دارند، خطاب می‌كنند. این را دیگر حتی اقوام و همسایگانشان هم می‌دانند. طاقت دوری همدیگر را ندارند، حتی برای یك ساعت. دلشان برای هم خیلی زود تنگ می‌شود. «محمدرضا دهقانی‌زاده» و«طیبه مرادی‌شمس» زوج معلولی هستند كه باوجود مخالفت شدید اطرافیان با هم ازدواج كرده و حالا با امید به آینده منتظر روزهای بهتری هستند. زوجی كه ثابت كرده‌اند، معلولیت هیچ محدودیتی برایشان نداشته و خودشان می‌توانند از پس امورات زندگی برآیند. این زوج زندگی را خیلی ساده شروع كرده‌اند و در یك اتاق در خانه پدرومادر محمدرضا با هم زندگی می‌كنند كه البته زندگی با خانواده همسر، پیشنهاد عروس خانم بوده و او از این اتفاق خیلی هم خوشحال است. طیبه مدرك كاردانی روان‌شناسی كودكان استثنایی و كارشناسی آموزش ابتدایی دارد و محمدرضا هم دیپلم علوم انسانی گرفته است. آنها افق روشنی برای زندگی‌شان ترسیم كرده و برنامه‌های مفصلی برای زندگی و آینده كاری‌شان دارند.

در محله مجيدآباد زندگي مي‌كنند و حدود يك سال است كه همديگر را مي‌شناسند و 2 ماهي هم از ازدواجشان مي‌گذرد؛ ولي انگار سال‌هاست كه با هم زير سقف مشترك زندگي كرده‌اند. قصه آشنايي محمدرضا و طيبه هم از آنجايي شروع مي‌شود كه هر 2 در پايگاه «بال پرواز» كه يك پايگاه ويژه معلولان است، عضو مي‌شوند. اين پايگاه بخش‌هاي مختلفي دارد كه يكي از آنها معرفي معلولان به همديگر براي ازدواج است. طيبه لبخند مي‌زند و مي‌گويد: «‌‌در قسمت مربوط به ازدواج، ما هم نامنويسي كرده بوديم و آن فردي كه واسطه معلولان با همديگر است، با توجه به شناختي كه از ما داشت و ويژگي‌هاي هركداممان، من و محمدرضا را به هم معرفي كرد. يك مدت با هم تلفني صحبت كرديم كه بيشتر در اين زمان درباره توانايي‌هاي فردي‌مان در زندگي مشترك بود.» محمدرضا مي‌خندد و صحبت‌هاي همسرش را اين‌طور ادامه مي‌دهد: «ما درباره رنگ مورد علاقه و غذاي مورد پسند و اين چيزها حرف نمي‌زديم، بيشتر بحثمان درباره نقشي بود كه هريك بايد در زندگي زناشويي بر عهده مي‌گرفتيم.»


*مخالفت از اطرافيان و سماجت از ما


مدتي بعد از اينكه صحبت‌هاي محمدرضا و طيبه تمام مي‌شود و احساس مي‌كنند مي‌توانند با همديگر زندگي مشترك را شروع كنند، قرار مي‌گذارند تا محمدرضا براي خواستگاري به شهر عروس خانم يعني اسدآباد همدان برود كه اين كار به همين راحتي‌ها هم نبوده است. محمدرضا كه به‌سختي مي‌تواند صحبت كند و معلوليت روي كلام او هم اثر گذاشته با يادآوري آن روزها مي‌گويد: «‌‌خيلي زمان برد تا خانواده‌ها راضي شدند. من در تهران تلاش مي‌كردم تا خانواده‌ام را قانع كنم و طيبه در خانه خودشان. البته خانواده هردويمان حق داشتند و نگران بودند كه چطور 2 فردي كه معلوليت جسمي شديد دارند، مي‌توانند از پس امورات زندگي مشترك برآيند. چندماه طول كشيد و بالاخره راضي شدند به همدان برويم.» طيبه به همسرش نگاه مي‌كند و مي‌خندد و مي‌گويد: «اولش كسي ما را باور نداشت ولي حالا از نگراني‌هايشان خيلي كم شده است. حق داشتند نمي‌دانستند كه يك معلول مي‌تواند خانه‌داري و همسرداري كند. مگر يك معلول مي‌تواند غذا بپزد؟ يك معلول مي‌تواند شوهرايده‌آلي باشد؟ خيلي‌ها اين نگراني‌ها را دارند ولي من در خانه روي نقاط قوت محمدرضا تأكيد و سماجت كردم تا خانواده ما هم راضي شدند.»


*مهريه كم و زندگي با مادر شوهر


پس از اينكه بچه‌ها و خانواده‌ها همديگر را ديدند، با ازدواجشان موافقت شد و مدتي بعد مراسم نامزدي و بعد هم عقد و 2 ماه پيش هم عروسي. اين زوج جوان خيلي جمع‌وجور سرزندگي رفتند و زندگي‌شان را در نهایت سادگی شروع كرده‌اند و هر 2 كم‌توقع‌اند البته طيبه بيشتر. اين تأكيد محمدرضاست كه درباره همسرش مي‌گويد: «‌‌طيبه خيلي كم‌توقع است و اصلاً سخت نمي‌گيرد. من از او 2 سال وقت خواستم تا شرايطم را مهيا كنم، مي‌خواستم خانه‌اي مستقل اجاره كنم تا خودمان تنها زندگي كنيم ولي قبول نكرد و خيلي زود سرزندگي‌مان رفتيم. او از اول تأكيد داشت به پدر و مادر من در يكجا زندگي كند. حتي توقع عروسي هم نداشت و مي‌گفت يك مهماني ساده و جمع‌وجور بگيريم. براي مهريه هم سخت نگرفت و خودش ۱۴ سكه تعيين كرد اگرچه ديگران مخالف تعداد كم سكه بودند ولي طيبه همه را قانع كرد.» طيبه لبخند مي‌زند و مي‌گويد: «اسراف و ريخت‌وپاش كه خوب نيست. متأسفانه الان جوان‌ها به خاطر چشم و هم‌چشمي تن به ازدواج نمي‌دهند درحالي‌كه واقعاً با ازدواج فرد به تكامل مي‌رسد. براي مهريه هم‌خانواده من حاضر نبودند ۱۴ سكه را قبول كنند و مي‌گفتند غريبه‌اند و بايد زياد باشد كه خداي نكرده يك روز بخواهيم جدا شويم، پشتوانه داشته باشم.»


* بزرگ‌ترها بركت خانه هستند


خانواده دهقان سعي كردند براي پسرشان سنگ تمام بگذارند و برايشان جشن عروسي گرفتند كه بيشتر همسايه و دوستان حضور داشتند. محمدرضا مي‌گويد: «‌‌اگرچه طيبه خيلي موافق جشن بزرگ نبود ولي خانواده من هم دوست نداشتند بين من و خواهرم كه سالم است، فرق بگذارند. براي همين براي ما هم جشن عروسي گرفتند و سعي كردند سنگ تمام بگذارند. همه‌چيز ساده برگزار شد ولي افراد زيادي را دعوت كردند كه همگي لطف داشتند.» طيبه زندگي با بزرگ‌تر را بركت مي‌داند و مي‌گويد: «از اول تأكيدم زندگي با خانواده محمدرضا بود چون معتقدم بزرگ‌ترها بركت خانه هستند و حالا هم از زندگي در كنار آنها زير يك سقف لذت مي‌برم. اگر يك روز مادر شوهرم را نبينم، دلم برايش تنگ مي‌شود. همسرم خانواده و اقوام خوبي دارد. پدر و مادرش به من خيلي لطف دارند و حالا مادر شوهرم با اعتماد به من، همه خانه را به من سپرده است. با توجه به اينكه قرار شد با خانواده او با هم زندگي كنيم جهيزيه زيادي نياوردم و از وسايلي كه در خانه مادر شوهر هست، استفاده مي‌كنم. وقتي مي‌خواهم غذا بپزم از مادر شوهرم نظر مي‌پرسم و سعي مي‌كنم از بودن در كنار هم لذت ببريم. مادر شوهرم خيلي مهربان، خوش‌فكر و همراه است.»


*همسايه‌هاي خوبي داريم


محمدرضا در گوشه حياط خانه‌شان يك مغازه كوچك باز كرده كه پنجره كوچكي به خيابان اصلي دارد و محصولات فرهنگي مي‌فروشد و در كنارش خدمات كامپيوتري هم ارائه مي‌كند و امورات زندگي را هم از طريق اين مغازه مي‌گذارند. اهالي نيز هوايشان را دارند و به آنها احترام مي‌گذارند. او مي‌گويد: «محله ما خوش آب‌وهواست و همسايه‌هاي خوبي داريم و قديمي‌ها ما را خوب مي‌شناسند ولي بعضي‌ها كه جديد مي‌آيند، وقتي مقابل من مي‌ايستند، مي‌پرسند صاحب مغازه كي مي‌آيد؟ آنها باورشان نمي‌شود كه مغازه را من مي‌چرخانم ولي وقتي كارشان را انجام مي‌دهم، باور مي‌كنند. همسايه‌ها به ما‌ ترحم نمي‌كنند و توانايي ما را باور دارند.» محمدرضا و همسرش قصد دارند، كارشان را توسعه دهند و بتوانند خدمات بيشتري ارائه دهند. طيبه مي‌گويد: «قبل از ازدواج كار تايپ و تحقيق زياد انجام داده‌ام و قرار است در همين‌جا سفارش كار قبول كنم اما مي‌خواهيم براي مغازه مجوز بگيريم كه مي‌گويند چون اين خيابان تجاري نيست، مجوز نمي‌دهند. از آنجاكه زندگي ما از اين مغازه مي‌چرخد و محمدرضا نمي‌تواند راه دور برود و‌ تردد او هزينه‌بر است، اميدوارم شهرداري منطقه براي دادن مجوز به ما شرايط همسرم را هم در نظر بگيرد.»


*معلولان را باور كنيد


مي‌گويند: «اين را حتماً بنويسيد. بنويسيد كه روي صحبتمان با خانواده و اطرافيان معلولان است كه آنها را باور كنند.» هر 2 معتقدند اگر مانع معلولان شوند، باعث سرخوردگي آنها مي‌شوند. خانواده سعي كنند همراهشان باشند تا شاهد شكوفايي و رشد فرزند معلول خود باشند. محمدرضا يك توصيه ويژه براي جوان‌ترها دارد و مي‌گويد: «واقعاً زندگي را سخت نگيريد و توقعتان را پايين بياوريد چون زندگي آنقدرهم سخت نيست كه خيلي از ما سخت مي‌گيريم.» طيبه هم با تأكيد و تكميل صحبت‌هاي همسرش مي‌گويد: «هميشه زندگي آن‌طور كه انتظارش را داريم پيش نمي‌رود و مشكلات هست. حتي من و محمدرضا هم در حال حاضر مشكلاتي داريم ولي سعي مي‌كنيم مانعشان شويم. حتي با هم بحث هم مي‌كنيم و اختلاف‌نظر داريم ولي بيشتر از يك ساعت ادامه نمي‌دهيم واقعاً زندگي ارزش قهر و دعوا و دلخوري را ندارد. فرصت‌هاي ما اندك است و بايد بيشترين بهره‌را ببريم. پس بهتر است سخت نگيريم و دور از چشم و هم‌چشمي و ساده زندگی کنیم و با تشكيل خانواده و سپس بچه‌دار شدن، نسل خوب تربيت كنيم.»


يك روز اين زوج جوان اين‌گونه مي‌گذرد


۵:۳۰ صبح: محمدرضا و طيبه معمولاً هر روز اين ساعت از خواب بيدار مي‌شوند و بعد از خواندن نماز صبح دوباره مي‌خوابند.


۸:۳۰: زمان بيدار شدن مجدد اين زوج جوان از خواب است. البته طيبه نيم ساعت زودتر بيدار مي‌شود تا صبحانه را آماده كند.


۱۰: بعد از اينكه صبحانه را مي‌خورند، كمي درباره كارهاي روزانه صحبت مي‌كنند و محمدرضا راهي مغازه مي‌شود.


۱۰:۳۰ تا۱۳: همزمان با وقتي‌كه محمدرضا در مغازه مشغول است، طيبه به امورات منزل مي‌رسد. غذا مي‌پزد و دستي به سر و روي خانه مي‌كشد و البته گاهي هم به همسرش سر مي‌زند و برايش چاي و ميوه مي‌برد.


۱۳تا ۱۶: زمان استراحت و نهارشان درست همزمان با اذان ظهر است. بعد از خواندن نماز و خوردن نهار، زوج جوان زماني را براي صحبت با هم و مرور برنامه‌هايشان اختصاص مي‌دهند.


۱۶ تا ۱۷:گاهي در اين ساعت براي پياده‌روي به بوستان پليس در نزديكي خانه مي‌روند و يك‌ساعتي آنجا مي‌مانند.


۱۶:۳۰ تا ۲۲: اگر به پارك نروند محمدرضا ۱۶:۳۰ به مغازه مي‌رود تا پاسخگوي مشتري‌ها باشد. همزمان طيبه هم دوباره به امور خانه مي‌رسد. جارو مي‌كند و شام بار مي‌گذارد و بعد به مغازه مي‌رود تا كمي به همسرش كمك كند. البته هر 2 در اين زمان و در صورت فراغت، كتاب‌هاي روان‌شناسي را مطالعه مي‌كنند.


۲۲ تا ۲۳: معمولاً هر شب شام در اين زمان آماده است و محمدرضا كه به خانه برمي‌گردد، سريع غذا مي‌خورند. تماشاي تلويزيون از بخش فعاليت شبانه اين زوج است.


۲۳:۳۰:زمان خوابشان تقريباً ثابت است و آنها با مرور فعاليت روزانه‌شان به اميد يك روز بهتر شب را به پايان مي‌رسانند.


(معرفي كوتاه)


محمدرضا دهقان/ تولد ۱۷/۱۰/۱۳۶۰


تحصيلات: ديپلم علوم انساني


طيبه مرادي شمس/تولد: ۱۴/۱۰/۱۳۶۶


تحصيلات: كارداني روان‌شناسي كودكان استثنايي و كارشناسي آموزش ابتدايي


تاريخ ازدواج: ۲۸/۴/۱۳۹۴


عظمت در نگاه ماست


محمدرضا و همسرش 2 پيام براي شهروندان و دوستانشان دارند: عظمت در نگاه ماست نه در چيزي كه به آن مي‌نگريم. 2 نفر همزمان به يك شاخه گل پر از خار نگاه می‌کنند اولي اخم می‌کند و می‌گوید: «چه دنياي بدي، حتي شاخه گل هم خار دارد.» دومي می‌گوید: «‌‌چه دنياي خوبي، حتي شاخه پر از خار هم گل دارد.» پس عظمت در نگاه ماست. زندگي زيباست‌اي زيباپسند/ زنده انديشان به زيبايي رسند...


خودت را باور كن


وقتي كسي تو را باور ندارد، تو خودت را باور داشته باشد، همين تو را به پيروزي مي‌رساند. با خودت زمزمه كن و بگو: بزرگ‌ترين آرزوي من به‌طور معجزه‌آسايي برآورده مي‌شود. من بيكرانم، من بي‌نظيرم. من پرانرژي‌ام. يا علي



از نگاه دیگران
سمیه دهقانی‌زاده/ فامیل
نمونه یك زوج خوشبخت

رابطه ما فراتر از یك رابطه فامیلی دخترعمو و پسرعمویی است به همین دلیل وقتی محمدرضا موضوع ازدواجش را در خانواده مطرح كرد، حتی من هم تعجب و سعی كردم با او درباره سختی‌های زندگی، خواهرانه صحبت كنم چراكه فكر می‌كردم ازدواج برای یك معلول آن هم با معلول دیگر، با دشواری‌های زیادی همراه باشد ولی وقتی این 2 با هم ازدواج كردند، از حرفی كه زدم پشیمان شدم. طیبه و محمدرضا یك زوج خوشبخت هستند. آنها خوب می‌دانند كه چطور از زندگی و هر لحظه‌شان لذت و بهره‌ببرند. همه كارهایشان را خودشان انجام می‌دهند و وابسته به دیگران نیستند. طیبه دست‌پخت خیلی خوبی هم دارد و كدبانو است و خیلی راحت از پس امور خانه‌داری برآمده است. او بااراده قوی و انرژی مثبتی كه دارد، به‌راحتی از عهده همه كارها برمی‌آید و همه او را دوست دارند.

شهریار بهرامی/ همسایه
كاسب منصف و بااخلاق

آقا محمدرضا، نمونه یك كاسب خوب و خوش‌برخورد است كه‌كاری به كسی ندارد و مزاحمت ایجاد نمی‌كند. او رفتار خوبی با مراجعان به مغازه‌اش دارد و همه كارها را به خوبی انجام می‌دهد و اجازه نمی‌دهد مشتری احساس كند كه فرد مقابلش، معلولیت جسمی دارد. او در كاسبی بسیار منصف است و خیلی كمتر از دیگران برای انجام كارها هزینه دریافت می‌كند. محمدرضا و خانواده‌اش پایبند اصول اخلاقی هستند و همگی برای مردم محله به‌عنوان یك چهره بااخلاق مدار شناخته شده‌اند.

علیرضا دهقانی‌زادهی/ دوست و فامیل
بااراده و باغیرت

من محمدرضا را خوب می‌شناسم و از بچگی كنار آنها بزرگ‌شده‌ام. اراده محمدرضا و پشتكارش در همه مراحل زندگی می‌تواند برای هر فردی الگو باشد. محمدرضا در هر‌كاری كه بخواهد به‌راحتی می‌تواند، موفق شود. حتی در زندگی متأهلی نیز او در این مدت به همه ثابت كرده كه می‌تواند، معلولیت نتوانسته برایش محدودیت بیاورد. او و همسرش روحیه خستگی‌ناپذیر دارند و با گشاده‌رویی از همه پذیرایی می‌كنند. امید آنها به آینده و انگیزه بالایشان همیشه خوشایند بوده است. من مطمئنم هستم كه این 2 نفر به هرچه چیزی كه بخواهند، می‌رسند.

طیبه مرادی شمس
تولد: 1366/10/14
تحصیلات: كاردانی روان‌شناسی كودكان استثنایی و كارشناسی آموزش ابتدایی

محمدرضا دهقانی‌زادهی‌زاده
تولد: 1360/10/17
تحصیلات: دیپلم علوم انسانی



0.jpg






کد امنیتی
بارگزاری دوباره تصویر
لطفا کد امنیتی را وارد کنید
Copyright © 1391 - 1396 BALEPARVAZ.COM Enterprises Ltd
طراح و پشتیبان : محمد حیدری