عضویت
BaleParvaz.com به شما کمک میکند با دوستان زندگی خود همیشه در ارتباط باشید.

شکارگراز(یکداستان واقعی)

 


تازه دیپلمم را گرفته بودم . ارتباطم بابسیاری از دوستان دبیرستان کم شده بود وهرکدام به سوی سرنوشت خود رفته و پراکنده شده بودیم. اواخر پاییزبود .درختان را خزان پاییزی بی برگ کرده وطبیعت رنگ خاکستری به خود گرفته بود.


روزی بود با آسمانی صاف. باد گرمی به شدت شروع به وزیدن کرده بود،چنانکه ته مانده برگهایی که هنوز درمقابل خزان مقاومتی ازخود نشان داده و برشاخه ها اویزان بودند ازشاخه ها جدا و و به هرسوی در حال پراکنده شدن ورقصیدن بودند بادگرم شدید تا ساعاتی از عصر گذشته همچنان در وزیدن بود تا اینکه کم کم شدت آن فروکش و تبدیل به باد ملایمی شد.................


گراز از مدتها قبل اثر پای خویش را بر زمین کوهستان برجای نهاد و مسیر تردد خویش را برملا نموده بود.چند بیشه از ساقه ها و شاخه های انبوه  تمشک وگیاه ماملی(که دانه هایی گرد وقرمز دارد)درهم تنیده و تل بزرگی تشکیل داده بودتد .گراز در یکی از این بیشه ها به مدد زور آج و سر بزرگ خود راه گشوده ودر دل ان مامنی برای خویش فراهم نموده بود که جز خودش کسی را یارای ورود برآن نبود .گراز به داشتن پوستی کلفت مشهور است.


آن زمان من هنوز به شکار گراز نرفته بودم اما در شکارهای دیگر که بیشترشان پرنده های شکاری بودند دستی داشتم.


نقی اسب زر،ابول گلپور،طالب گلپور،نوری ارمیون و ویکی دونفر دیگر .سینه کش کوه را در پیش گرفته وبه سوی بیشه به پیش می رفتند .من هم بی تفنگ وبرای آشنایی با حال وهوای شکار گراز به دنبال اینها بودم.وقتی به نزدیکی بیشه ای که گراز در ان خفته بود ، رسیدند آریش تاکتیکی  گرفتند .بیشه از مایملک مرحوم اسدالله فرید وبه فرزندش جانعلی فرید به ارث رسیده بود .آنها در سه سمت بیشه کمین کردند شمال ، جنوب وشرق.تشکیل یک مثلث دادند .صدایی از کسی برنمی خواست .سمت شمال غرب این مثلث مورب و به سرازیری دشت ، و سمت جنوب به سربالایی کوه میکشید.


شکارچیها در کمین خویش مستقر شدند و لوله تفنگها به طرف بیشه نشانه رفت....


گراز حس شنوایی و هشیاری بسیار خوبی دارد.نقی تکه چوب کلفتی را از زمین برداشت و به سوی آشیانه گراز پرتاب نمود .گراز که بی خبر از همه چیز آرام بر بیشه خویش خفته و در حال نشخوار به حالت نیمه خواب و بیدار فرو رفته بود و هرچند لحظه بی اراده گوشهای خویش راتکان میداد،با فرود آمدن اولین چوب بر آشیانه اش سر آسیمه از جا جهید وچون کلوخ دوم بر آشیانه اش فرود آمد رمان وهراسان  ازراه تنگ خروجی آشیانه خویش بیرون پرید، ازبیشه بیرون جهید وراه سربالایی مورب را به سرعت درپیش گرفت  .صدای شلیک سهمگین تفنگ سرپر نقی اسب زر و به موازات آن تفنگ نوری ارمیون و سپس ابول گلپور در فضای کوهستان طنین انداخت .گرازسربالایی کوه را در پیش گرفت و شکارچبان نیز به دنبال گراز روان گشتند.لکه خونی که از بدن گراز بر زمین ریخته بودنشان می داد که گراز زخمی و رو به سوی زمینهای خانعلی فرید فرار نموده است. .......


 رمه گوسفندان قاسم(فرید)خویش را در اطراف آغل چوبین وبزرگ ولو کرده و خسته از نیمروز چریدن ،درحال نشخوار علفهای خورده شده بودند.


شکارچیان با پیمودن سر بالایی به محوطه آغل گوسفندان قاسم رسیدن ..سگ گله قاسم با دیدن شکارچیان پارس کنان با دندانهای تیز خویش به سوی آنان یورش برد .شکارچیان سگ را از خویش رانده وچون به نزدیکی آغل رسیدند قاسم را دیدند که با داسی آخته در کنار خوک در انتظار آنهاست. شکارچیان چون نزدیک شدند تا خوک را ببرند قاسم را مانع دیدند .قاسم با داس تهدید میکرد و میگفت این خوک بر سرای من مرده ومرا تصاحب آن در اولویت است و آن را برای سیر کردن شکم سگان خود میخواهم.شکارچیان نیز چون می دانستند فرد ارمنی هست که در قبال دریافت لاشه خوک مهمات شکار مبادله میکند سخت با قاسم به مجادله برخواستند نقی که مدعی بود تیر اول را که اوشلیک کرده و خوک به واسطه آن از پا در آمده بر این خوک حق تملکی بیش از دیگران قایل بود با سخنان درشت وبلند قاسم را مورد عتاب قرار داده و چوپان نیز داس خویش محکم در دست گرفته و سخنان سخیفی بر زبان آورد و کم کم کار به زور ازمایی کشید...هرکدام برصحت ادله خویش تاکید داشتند .این میگفت اینجا سرای من است وهرچه در آن باشد از ان من است وآن دیگر میگفت که این گرازشکار من است که بی اراده راه این محل را در پیش گرفته وبمُرده. مجادله طول کشید تا انکه ابول و طالب که کهنسال تر بودند پای پیش نهاده و دو جوان بی باک را از هم جدا نموده گفتند ای قاسم سگ را در یک روز خوردن خوکی به این درشتی به عمل کار بر نیاید، هوا گرم وعنقریب لاشه را تعفن درخواهد گرفت پس بیا و به یک ران درسته از این خوک قناعت کن که سک را بر آن رضایت حاصل خواهد امد.قاسم نیز با اندکی تفکر چون خویش را به تنهایی حریف چند کس نمی دید براین پیشنهاد رای برتوافق بداد و شکارچیان نیز از یک پای خوک صرف نظر بنمودندو قاسم با داس خویش یک پای گراز را جدابنمود.چوبی کلفت و دراز از درختان جنگل ببریدند ، دو دست ویک پای خوک را به هم بستند و چوب از میان آن رد کردند و هرکسی یک سر چوب را برشانه خویش بنهاد و خوک را به دامنه کوه بیاوردند و...........آن کردند که باید می کردند....یاد آن ایام به خیرکه مرا خاطرات فراوان در خزانه دل و اندیشه خویش است...والسلام

لبخند زندگی
بببببببببببببببله
کلا کل داستانو فهمیدم
ولی واقعا نویسنده خبره ای هستین
sh.mohammad ( مشاور مدیر )
من مطمینم شما ازمن زرنگترید و بهترهم می نویسید
Esrafil.D  ( بازرس ارشد سایت )
شخصیت زیاد داره این همه سیاهی لشکر از کجا اوردی
sh.mohammad ( مشاور مدیر )
شما به دو قسمت کن
1- شکارچیها(نقی-ابول-طالب-نوری)
2- چوپان(قاسم)
وسوژه هم گراز نگون بخته
sh.mohammad ( مشاور مدیر )
شما تصدیق نمی فرمایین م... خانم؟
sh.mohammad ( مشاور مدیر )
شما ازنظر من یه نظر دهنده صادق و نیک گفتارین و برای نظرات شما نهایت احترام قایلم
لبخند زندگی
استاد شما لطف دارین
sh.mohammad ( مشاور مدیر )
اصلا اونچه گفتم تعارف نبود و حقیقت بود ...نه هندوونه میخوام ونه زمزم ....باورکن
لبخند زندگی
نه میدونم استاد
خب منم که تعارف نکردم واقعا جدی جدی گفتم
کد امنیتی
بارگزاری دوباره تصویر
لطفا کد امنیتی را وارد کنید
Copyright © 1391 - 1396 BALEPARVAZ.COM Enterprises Ltd
طراح و پشتیبان : محمد حیدری