عضویت
BaleParvaz.com به شما کمک میکند با دوستان زندگی خود همیشه در ارتباط باشید.

روزگاری که مداحی می کردم

 


وقتی مداحی می کردم.....


شاید کسی باورش نشود .ولی باوربفرمایید این یک حقیقت است .دوبرادر برادر بزرگتر از من مداحان چیره دستی هستند بخصوص حبیب که مداحی شناخته شده در منطقه ماسال ،شفت ،ماسوله واطراف فومن می باشد وهنوز هم مداحی میکند .


من کودکی پنج ساله بودم ، ماه محرم بود و رفته بودیم مسجد مرکز شولم، برادرانم مرثیه ای به من یاد داده بودند و از حفظ بودم.این مرثیه در مورد حضرت مسلم ابن عقیل بود با این بیت:            قربان جسم بی سرت یامظلوم یا مظلوم......از پا فتاده پیکرت یا مظلوم یا مظلوم.


بلند شدم و رو به جمعیت به زیبایی این مرثیه را تا آخرش خواندم...صدای احسن بود که از هر طرف بلند می شد.........................................


بعدش در شبهای بعدی مرثیه های دیگری خواندم..مثل برادرانم صدایی دلنشین داشتم.


من  کلاس اول ابتدایی بودم معلم ما که سپاهی دانشی بود اعزامی از شیراز به نام محمدعلی پاسخ..اوبا برادر بزرگم یدالله  دوست شده بود ..از برادر بزرگم تعریف صدای مرا شنیده بود و این شد که هرروز مرا سر کلاس بلند میکرد می برد پای تخته سیاه و می گفت عاشوری یه ترانه یا آواز بخوان!، من بیشتر آوازهای ایرج خواجه امیری را حفظ بودم وبا صدای بلند می خواندم، ترانه های دیگر را هم می خواندم.کم کم به داشتن صدای خوش مشهور شدم.


تا ده سالگی مداح مشهوری در محل خودمان شده بودم وپای ثابت مداحی در شبهای محرم بودم .بزرگان مسجد ومحل به واسطه این مرا خیلی دوست داشتند .


ده ساله بودم، محرم آن سال یکی از محرمهایی بود که واقعا برای عزادران امام حسین(ع) سنگ تمام گذاشتم ومداحی های پرشوری کردم.حدود دو هفته از محرم گذشته بود زمستان پر برف و سردی همه جارا فرا گرفته بود.  درغروب سردو غم انگیز یکی از همان روزها به بیماری ویرانگر مننژیت مبتلا شدم و مدت ده روز در کما بودم و کابوس می دیدم همه فکر می کردند من می میرم، تا اینکه کم کم بهبودی پیدا کردم اما  متوجه شدم شنوایی ام مشکل پیدا کرده . دیگر نخواندم......چون صدایم نیز به یک صدای معمولی تبدیل شد.....جز حسرت آن روزهای شیرین دیگر چیزی برایم نماند...دیگر نخواندم واین برایم دردناک است که چرا اینطور شد......دیگر نخواندم امادلم میخواهد با همان صدای زیبا بخوانم اما نمی شود ...صدام معمولیه.....ای روزگار بی وفااااااااااا

محمد 1
استاد منم داغون بدجور داغون گاهی دلم میخواد..........هیچی بیخیال
sh.mohammad ( مشاور مدیر )
آره به خدا بی خیال ...چه فایده داره تو باد گذشته ها بخوابیم
محمد 1
بله میدونم ک فایده نداره مگه اینکه فرجی بشه
sh.mohammad ( مشاور مدیر )
فرج؟ برای ما؟ فک نکنم....
محمد 1
ولی استاد حتما حکمتی داشته شک نکن
sh.mohammad ( مشاور مدیر )
شاید...گاهی اوقات فک میکنم خدا نخواس یه روزی هوس خواننده لس آنجلسی شدن به سرم بزنه....
محمد 1
اره ولی فقط ی جمله میگم استاد و بس در مورد همین ک میگم حتما حکمت بوده

استاد منو چند نفر همراه هم نوکری میکردیم از من شروع شد من تصادف کردم اینجوری شدم دونفر بعدی تو یک روز کنار هم مردند اگه بگم اون دونفر برادر هم بودن بیشتر شک میکنی اونها تصادف نکردن ولی ی جورایی مردن همین میشه گاهی خودمو دلداری میدم...
آسیه ♿
آقا محمد1 راست میگه حتما حکمتی بوده.
sh.mohammad ( مشاور مدیر )
خب...سرکارخانم آسیه شما به عنوان کارشناس حکمتها بگویید ببینم این حکمت مثلاً خواسته جلوی کدوم ضررو از من بگیره؟ حتماً باید بگی
کد امنیتی
بارگزاری دوباره تصویر
لطفا کد امنیتی را وارد کنید
Copyright © 1391 - 1396 BALEPARVAZ.COM Enterprises Ltd
طراح و پشتیبان : محمد حیدری