عضویت
BaleParvaz.com به شما کمک میکند با دوستان زندگی خود همیشه در ارتباط باشید.

قرارمان پای همین شعر

روزگاران غریبی داشتیم


آرزوهای محالی کاشتیم


تا ثریا روح خود را تاختیم


با پرو بالی که از دل ساختیم


بی صبوری در پی دلدار خویش


دور می گشتیم از پندار و کیش


گاه روزی را به شبها بافتیم


گاه از یک کاه کوهی ساختیم


هر زمانی را به غفلت بافتیم


 در میان را سنگ انداختیم


خواب بودیم و خیالی دوختیم


این جوانی را چون شمع سوختیم


همچو یک ماهی به توری تافتیم


موج و دریا را سرابی یافتیم ما


نخواندیم رازی از سر زمین


ما فقط بیهودگی کردیم ... همین 


 


 


 


 


 


 

مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .

دیروز به یاد کودکی باز


به زیر سقف آسمان نشستم


به بازی های دور و مانده در یاد


به روی خاک و خاکستر نشستم


گذشت از خاطرم یک توپ رنگی


 که می چرخید در حوض تگرگی


من بودم که می گشتم راضی


میان آن زمین و کوچه سنگی


دوچرخی که در آن هوای مرداد


سکوت ظهر را در هم می ریخت


نگاهی که پر از لبخند می شد


به هنگامی که یک فرفره می دید 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 

مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق 


هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق 


قایقی در طلب موج به دریا زدو رفت 


باید از مرگ نترسید ، اگر باید عشق 


شاید این بوسه به نفرت برسد ، شاید عشق 


شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست 


می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق 

مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .

حافظ کنار عكس تو من باز نيت ميكنم انگار حافظ با من و من با تو صحبت ميكنم وقت قرار ما گذشت و تو نمي دانم چرا دارم به اين بد قوليت ديريست عادت ميكنم چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست تقدير و ويران ميكند من هم مرمت مي کنم در اشتباهي نازنين تو فكر کردي اين چنين من دارم از چشمان زيبايت شكايت مي کنم نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت هر جاي دنيا که روم احساس غربت مي کنم بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست در حمل بار غصه ات با شوق شرکت ميكنم يك شادي کوچك اگر از روي بام دل گذشت هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم خسته شدي از شعر من زيبا اگر بد شد ببخش دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت ميكنم

دست آینه را می گیرم

در کوچه ی شب بوها

که پایش به سنگ نگیرد

امشب به عیادت عشق می رویم

که در تبی چهل درجه

تلواسه در عطش می خواند

و هذیان را

بریده بریده

قی می کند!

امشب چقدر آینه می بارم

   تو سيبی سرخ بودی تكه تكه ماهي‌ات كردند به دريا دل زدی و رودها همراهي‌ات كردند مكافات رفيق نيمه‌ی راهت شدن اين است ببينم پيش چشمم، چشم‌هايی راهي‌ات كردند تو را با سطل از چاه سياهی در نياوردند تو سهم آسمان بودی‌، كبوتر چاهي‌ات كردند بگو هر شاخه سيبی بر سر تو، سنگ می‌كوبيد بگو بالابلندان، رحم بر كوتاهي‌ات كردند؟ تو را باب دل منقار زاغك‌ها درآوردند سرشتت كوه بود اما مترسك‌كاهي‌ات كردند

دوست من امروز چشم های مرا به باران دعوت کردی..
از تو پنهان نباشد، گریه کردن گاهی بهترین هدیه ای ست که دوستی به آدم می بخشد!

همین که چشم های آدم می بارند...
همین که دلت سبک می شود همین که باور می کنی هنوز زنده ای اتفاق خوبی ست

حالا چه بهتر که این همه اتفاق های خوب را یک دوست..یک دوست خیلی عزیز برایت رقم بزند..
می دانی گاهی آدم باید بشکند... باید بریزد...

باید نابود شود تا ببیند باز هم می تواند بلند شود و زندگی اش را از سر بگیرد؟



گاهی باید یاد گرفت که همیشه دلی که برایت می تپد ماندگار نیست..
باید یادگرفت که قدر بعضی از لحظه ها را بیشتر دانست..
باید یاد گرفت که گاهی
ممکن است آنقدر تنها شوی که هیچ چشمی اتفاقی هم ترا نبیند!



گاهی آنقدر تنها می شوی که حتی دلت برای خودت هم تنگ می شود
گاهی آنقدر تنهایت می گذارند که نام کوچکت را هم از یاد می بری.
مگر نه این که نام کوچک آدم برای این است که صدایت بزنند..
که سراغت را بگیرند.
و تو باور کنی هنوز برای خاطر کسی عزیزی!




من اما این روزها حتی نام کوچکم را هم از یاد برده ام..
حتی دیگر نگران چین های روی پیشانی ام نیستم..
یا نگران تارهای سفیدی که لا به لای موهایم دیده ام ..



و حتی نگران این که اشک روی گونه هایم را کسی ببیند

می دانی دوست من ؟
گاهي سرنوشت مثل توفان شني است كه مدام تغيير جهت مي دهد.
هر چقدر هم تو تغيير جهت بدهي
باز توفان شن تعقيبت مي كند.
دوباره برمي گردي، اما توفان هم با تو برمیگردد
بارها و بارها اين حركت را تكرار مي كني



اما طوفان به دنبال توست چرا؟
چون اين توفان چيزي نيست كه از دوردست بيايد،
یا چيزي كه هيچ ارتباطي با تو نداشته باشد
اين توفان تويي. چيزي درون توست



پس تنها كاري كه از تو برمي آيد تسليم است
و شاید بستن چشم هايت و گرفتن گوشهايت، تا شن ها درون آنها نرود،
و راه رفتن در ميان آن، قدم به قدم



جایی که نه خورشيد است، نه ماه، نه جهت، نه حس زمان
فقط شن سفيد نرم ..... چرخ زنان برخاسته به آسمان
اين آن نوع توفان شني است كه تو به تجسمش نياز داري.
و تو حقيقتا بايد از آن توفان خشن ماوراء الطبيعي و نمادين بگذري

در مورد آن يك اشتباه نكن:اين توفان مثل هزاران تيغ تيز،
فقط تنت را زخمی نمی کند...



شاید زخمی پنهان هم در روحت بگذارد
یا شاید دیگر به هیچ صحرایی اعتماد نکنی
یا حتی مطمئن نباشی که توفان واقعا تمام شده باشد



شاید هم وقتي توفان تمام شد
حتی یادت نیاید که چگونه از آن گذشتي،
چطور جان به در بردي



اما يك چيز مسلم است.
وقتي از توفان بيرون آمدي
ديگر آني نيستي كه قدم به درون توفان گذاشت


معني توفان همين است
مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .

هزار افسوس:
یک روز می فهمی ولی بسیار دیر است
دیگر برای بودنت احساس پیر است
آن پیکر وحشی تر از طوفان و دریا
در چنگهای اضطراب شب اسیر است
یک روز زانو در بغل میگیری و، اشک
میخواهی از چشمی که دیگر چون کویر است
از خویش میپرسی چر سهم من از عشق
تنها نشستن در مسیر زمهریر است
بیگانه خواهی بود با گلهای این باغ
قلبت به تبعید از محبت ناگزیر است
در چشم ابلیسی که ما را خوار می خواست
پرپر زدنهایت قشنگ و بی نظیر است
من نیستم بر سنگ قبرم مینویسی
فهمیده ام کولی، هزار افسوس دیر است

مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .

شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی 


یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش


اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را


بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من


به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی


هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟



در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست


واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم


دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه




مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت









اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل



 



مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .

با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .

چه خاکی خورده این بغض تنهایی که درگلویش فغان هم نالیده

وچه زیبا داد بمن زنگار سکوت . هشدارخیس خویش را

ستاره هارافریاد کنیدتا نمیرندازاشتیاق غرور

چه میگویی ای سنگ؟ تنهایم بگذار تنهایی من پرازالتیام است

مرا بضیافتی دور دعوت کرده اند باید بروم فقط بگو آیا انتهای جاده کسی هست؟

راستی درخانه کفشی داری ازجنس اهن؟

جنس ماجنس بلور نیست اینجا همه از یک تنه ایم گاه بی رحم گاه سیاه

گاه سفیدگاهی ماه

من ندارم کوله ای .توبگو .تو بگو راز رسیدن درچیست؟


توبگو گرگ دارداین راه؟

من نه ازشیر نه ازببر نه از یوزپلنگ می ترسم

من فقط دوست ندارم که ببینم گرگی شایدآن گرگ هم بمثال ادما تنگ نظراست

شایداین راه که میرم خطراست ولی افسوس نخور

که اگر مردم درین رویای خیس جشن کم گشتن یک تیرگناه میگیرند

ومنو روح خرابم بکنیم هلهله ها که تمام شدگناه

توفقط برهم نزن رویای طربناکم را

مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد

در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم

من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .
و حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی

و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی

من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم

و تو به نام دیگری مرا خطاب میکنی

چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب میکنی
مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .

بذار يواش شروع کنم ، سلام گلم ، هم نفسم
آرزوهام راضي شدن ، ديگه بهت نمي رسم
گفتم چيا گفتي بهم ، گفتي که اينده داري
دنيا همش عاشقي نيست ، گريه داري ، خنده داري
گفتم که گفتي من باشم به لحظه هات نمي رسي
به قول دل شايد دلت گرو باشه پيش کسي
خلاصه گفتم که چشات قصد رسيدن نداره
رؤياها کاله و دسات خيال چيدن نداره
گفتم که گفتي زندگي ت غصه داره ، سفر داره
هم واسه من هم واسه تو با هم بودن خطر داره
گفتم تو گفتي رؤياها مال شباي شاعراس
شهامتو کسي داره که شاعر مسافراس
مسافرا اون آدمان که با حقيقت مي مونن
تلخياشو خوب مي چشن ، غصه هاشو خوب مي دونن
گفتم فقط مي خواي واست يه حس محترم باشم
عاشقيمو قايم کنم ، تو طالع تو کم باشم
گفتم که گفتي ما دو تا به درد هم نمي خوريم
ولي يه جا مثل هميم ، هر دومون از قصه پريم
گفتيم تو گفتي مي تونيم يادي کنيم از همديگه
اما کسي به اون يکي ليلي و مجنون نمي گه
گفتم تو گفتي سهممون از زندگي جدا جداس
حرف تو رو چشم منه ، اما اينام دست خداس
هر چي که تو گفته بودي ، گفتم به دل بي کم و بيش
حال خودم ؟ نه راه پس مونده برام نه راه پيش
اين حرفاي خودت بوده ، از من ديوونه تر ديدي ؟
اصلا نگفتم اينا رو خودت ديدي يا شنيدي
دلم که حرفاتو شنيد ، اول که باورش نشد
ولي نه ، بهتره بگم ، نفهميدش ، سرش نشد
يه جوري مات و غمزده ، فقط به دورا خيره شد
زنگ ازرخش نه ، نپريد ، شکست و مرد و تيره شد
بلور رويا هام ولي چکيد ، مث خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشيد ، رسيد ته کوچه ي مرگ
راستش ازم چيزي نموند ، به جز همين جسم ظريف
خوب مي دوني چي مي کشه غريب تو خونه ي حريف
نگي چرا نوشته هام لطيف و عاشقونه نيست
رؤيا و آرزوم که هيچ ، حتي دل ديوونه نيست
زيبا بايد تنهايي من اين نامه روسيا کنم
رسم گذشته ها مي گه بايد به تو نگا کنم
حرفاتو گفتم به خودت ، ببيني راستي تو زدي
اصلا توي ذات تو هست ، يه همچي چيزي بلدي ؟
اگر تو بيداري بودي ، بشين ميادش خبرم
اگر نگفتي بنويس ، من مي خوام از خواب بپرم
دوست دارم چه توي خواب ، چه توي مرگ و بيداري
فداي يک تار موهات ، که تو من و دوس نداري
مواظب آدما باش ، زندگي گرگه زيبا جون
خداي روياي منم ، هنوز بزرگه زيبا جون
دوشنبه ي پر از غم يه ظهر گرم مردادي
با اون چشاي روشنت چه کاري دست من دادي

مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟..... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود 

مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .
تمامی زمان ها هست +3.5. زمان الان هست سه شنبه, 29 آبان, 1397 6:58 بعد از ظهر.
Copyright © 1391 - 1396 BALEPARVAZ.COM Enterprises Ltd
طراح و پشتیبان : محمد حیدری